4
 
روشنفكر محفلي يا روشنفكر آكادميك- سياسي
منتقد اجتماع و سياست
حسن قاضي‌مرادي
GhaziMoradiروشنفكر  محفلي از پشت عينك آگاهي‌هاي انتزاعي و حقيقت‌هاي شخصي‌اش به واقعيت مي‌نگرد. بنابراين، واقعيت را به گونه‌يي درك مي‌كند كه از آن اثبات نظر خود را نتيجه بگيرد. برعكس، روشنفكر آكادميك- سياسي تا در سنجش واقعيت هر چه بيشتر به مرز ناداني‌اش نزديك شود دانايي خود را به حالت تعليق درمي‌آورد. تعليق دانايي به معناي نفي آن نيست؛ به معناي فاصله گرفتن از آن است براي در مرز ناداني خود قرار گرفتن.
در جستار حاضر نگارنده مي‌كوشد به آسيب‌شناسي فعاليت روشنفكر محفلي در تمايز با روشنفكر آكادميك- سياسي بپردازد. او در مقدمه اين بحث به تمايز اصلي اين دو دسته روشنفكران پرداخته است. وي با بيان اينكه روشنفكر محفلي از دانسته‌هاي خود بيشتر در برآوردن منافع خصوصي (محفلي) استفاده مي‌كند و روشنفكر آكادميك- سياسي خرد خود را براي پاسخگويي به منافع و مصالح عمومي به كار مي‌گيرد، تمايز اصلي اين دو گروه روشنفكران را در اين ديد كه اولي عمدتا به آگاهي‌هاي انتزاعي و حقيقت‌هاي شخصي‌اش متكي است و دومي عمدتا به دانايي خود. در مقاله پيش رو او ديگر ويژگي متضاد اين دو گروه روشنفكران يعني «اثبات خود به ديگران يا اثبات خود به خويشتن» را شرح مي‌دهد.
هستي، اثباتي و اثبات‌كننده است. هر موجود زنده‌يي به نوعي خود را اثبات مي‌كند. مي‌توان تنازع بقا در طبيعت را شيوه‌يي براي اثبات خود ميان موجودات زنده تعبير كرد. در جامعه نيز انسان‌ها خود را به شيوه‌هاي متفاوتي اثبات مي‌كنند. بگذريم از اينكه اين تقلاي عام گاه انكار مي‌شود كه در برخي از نحله‌هاي عرفاني، مثلا ملامتيه با آن مواجهيم. چه بسيار كه صوفي و عارف مثلا در مرتبه قناعت و استغناء مدعي مي‌شود كه با رويگرداني از دنيا و انسان‌ها، تحقير نفس خود و... با بي‌اعتنايي به اثبات خويش، خود را فراتر از نياز به اثبات كردن قرار مي‌دهد. اما او همين ادعا را در مرتبه عمل در سلوكي رياكارانه يا لااباليگرانه براي اثبات خود مي‌نماياند. انسان‌ با هر آنچه مي‌كند، خواسته و ناخواسته، خود را اثبات مي‌كند.
اثبات كردن خود دو وجه دارد: اثبات خود به ديگران و اثبات خود به خويشتن. اين دو وجه، اما از يكديگر تفكيك‌ناپذيرند.

تفكيك‌ناپذيري اثبات خود به ديگران و اثبات خود به خويشتن
براي تبيين تفكيك‌ناپذيري اين دو وجه اثبات مي‌خواهم آن را در يك حوزه فعاليت انسان، عشق، نشان دهم. در عشق، خود و ديگري وجود دارد. در عشق پويا و بازتوليدشونده هر يك از دو سوي رابطه خود را به ديگري اثبات مي‌كند و همزمان خود را به خويشتن. وقتي بخواهم در عشق، خود را به ديگري اثبات كنم در مقام عاشق قرار مي‌گيرم و چون بخواهم خود را به خويشتن اثبات كنم در مقام معشوق جاي دارم. عشق مستلزم چنين اثبات دوسويه‌يي است تا بازتوليد شود. اين دو وجه اثبات در عشق، وحدت متضادند. اما اين وحدت و تضاد را چگونه بايد درك كرد؟
وقتي بخواهم عشق خود را به ديگري (معشوق) اثبات كنم با در نظر گرفتن دركم از عشق كه فكر مي‌كنم صحيح است به كردار و گفتاري مي‌پردازم و عواطفي را مي‌نمايم كه فكر مي‌كنم نشانه عشق‌اند. پس، در اين حال، از خود حركت مي‌كنم. در مقام عاشق، فرد از خود حركت مي‌كند. مخاطب عشقم اگر كردار، گفتار و عواطف مرا بروز عشق به خودش بيابد و آن را بپذيرد مي‌انديشم خود را در عاشق بودن به او اثبات كرده‌ام.
اما وقتي بخواهم عشق خود را به ديگري، به خودم ثابت كنم خود را در جايگاه معشوق قرار مي‌دهم. در اين مقام از خودم فاصله مي‌‌گيرم. پس به نخستين پرسش مي‌رسم: به چه مي‌گويم عشق كه فكر مي‌كنم آن را مي‌شناسم و به آن پايبندم! در مقام عاشق يا مرتبه‌يي كه مي‌خواهم عشقم را به ديگري اثبات كنم، به خودي خود مي‌انديشم كه از پيش، عشق را مي‌شناسم. پس كافي است آن را در عمل به ديگري اثبات كنم. اما وقتي بخواهم عاشق بودنم را به خودم اثبات كنم، با اين نخستين پرسش مواجه مي‌شوم. اين يعني كه در عشق، كمتر به دانش از پيش خود متكي مي‌شوم، دانايي به عشق را پسين مي‌يابم؛ يعني دانايي‌اي كه همواره بازسنجيده و بازتوليد شود.
اين نخستين پرسش مرا به پرسش بعدي مي‌رساند؛ او كه مخاطب عشق خود مي‌خواهم از عشق چه انتظاري دارد! در پاسخ دادن به اين پرسش است كه نه از خود بلكه از ديگري حركت مي‌كنم. مي‌خواهم خواست‌هاي او را بشناسم و برآوردن آنچه را با پاسخ به پرسش اول، صحيح مي‌دانم در اولويت قرار دهم. در درست يا نادرست دانستن خواست‌‌هاي او نيز فقط به پاسخي كه به پرسش‌ اول داده‌ام اكتفا نمي‌كنم؛ بلكه با او گفت‌وگو مي‌كنم. سپس برآوردن آن دسته از خواست‌هاي او را كه در توافقي عاشقانه درست دانسته‌ام در اولويت قرار مي‌دهم. اما نتيجه اينكه در برآوردن اين خواست‌هاي او بكوشم چيست؟ فقط يك چيز: عشق او را نسبت به خودم برمي‌انگيزم. اين يعني خود را در مقام معشوق قرار مي‌دهم؛ در مقامي كه ديگري مرا دوست داشته باشد و عاشق بودنش را كشف كند.
عشقي كه در آن هر يك از دوسوي رابطه همزمان خود را در جايگاه عاشق و معشوق قرار ندهند بازتوليد نمي‌شود و سترون مي‌ماند.
اين دو وجه اثبات كردن در هر فعاليت آدمي وجود دارد مثلا در مديريت، مدير بايد همزمان در مقام رييس و مرئوس قرارگيرد و خود را در اين دو مقام اثبات كند تا بتواند مديريت دموكراتيكي را متحقق كند. در آموزش، آموزش‌دهنده بايد خود را همزمان در مقام معلم و شاگرد قرار دهد و اثبات كند تا بتواند آموزشي گفت‌وگويانه يا خلاق را پيش ببرد. او در مقام معلم خود را به شاگردان اثبات مي‌كند و در مقام شاگرد، آموزش‌دهندگي‌اش را به خويشتن. كاسبي كه همزمان خود را در مقام فروشنده و خريدار قرار ندهد يا كلاهبردار مي‌شود يا ورشكست. در فعاليت روشنفكري هم، فرد بايد همزمان روشنفكري خود را به ديگران و به خويشتن ثابت كند تا بتواند به مسووليت‌هايش در برابر مردم پاسخ دهد.
در فعاليت روشنفكري- كه موضوع بررسي است- چه بسا، تفكيك‌ناپذيري اين دو وجه اثبات كردن ناديده گرفته مي‌شود.
آنگاه كه اين تفكيك‌ناپذيري ناديده گرفته شود روشنفكر تمايل مي‌يابد فقط خود را به ديگران اثبات كند. اين از ويژگي‌هاي بسيار مهم روشنفكر محفلي است. روشنفكر محفلي، از پيش خود را چندان و چونان آگاه مي‌داند كه ديگر اصلا لازم نمي‌بيند روشنفكري خود را، هر بار از نو، به خويشتن اثبات كند. از نظر او اثبات روشنفكري‌اش به خود، موضوعي است پايان‌يافته. او آنچه از فعاليت روشنفكري مي‌فهمد اثبات روشنفكري‌اش به ديگران است. روابط روشنفكرانه او نيز اصلا با همين هدف پيش برده مي‌شود.
اما روشنفكر آكادميك- سياسي، در عين حال كه به تفكيك‌ناپذيري اين دو وجه اثبات آگاه است، چنان در تكاپوي اثبات روشنفكري خود به خويشتن است كه چندان به اثبات خود به ديگران توجه ندارد. حتي اگر لازم ببيند خود را به ديگران اثبات كند اين كار را به گونه‌يي انجام مي‌دهد كه انگار مي‌كوشد خود را به خويشتن اثبات كند. او مي‌داند اثبات روشنفكري‌اش به خود، اگر واقعي باشد، قطعا دربرگيرنده اثبات خود به ديگران نيز هست. اين دانايي او نيروي پيش‌برنده و بازتوليدكننده فعاليت روشنفكري اوست.

اثبات روشنفكري خود به ديگران
تمناي اثبات خود به ديگران به عنوان مهم‌ترين خواسته روشنفكر محفلي علل و شيوه‌هاي متفاوتي دارد؛ همچنان كه واكنش‌ها و نتايجي را موجب مي‌شود.
شيوه‌هاي اثبات خود به ديگران: چند شيوه اثبات كردن خود به ديگران عبارت است از:
سخنوري: سخنوري مهم‌ترين ابزار روشنفكر محفلي براي اثبات خود به ديگران است. به ميزان مهارت او در سخنوري است كه او انتظار تاييد شدن از سوي ديگران را دارد. در عين حال، نبايد پنداشت روشنفكر محفلي سخنور هرگز دست به قلم نمي‌برد. چه بسا او بنويسد. اما سخنورانه مي‌نويسد و نه دانشورانه. روشنفكر محفلي تا فرصت داشته باشد حرف مي‌زند. او با حرف زدن آنچه را مي‌داند يا فكر مي‌كند مي‌داند به رخ ديگران مي‌كشد. او در سخنوري بسيار فرصت‌طلب است. در جمع، هر صحبتي كه در ميان باشد او با استفاده از مهارت سخنوري صحبت را به سمت آنچه مي‌خواهد بگويد تا ديگران را تحت‌تاثير قرار دهد منحرف مي‌كند. به علت سخنوري، ذهن روشنفكر محفلي انباشته «پاسخ» است نه زاينده «پرسش». او به اتكاي سخنوري و تلاش براي پاسخ گفتن به هر پرسشي مي‌كوشد اولا ادعاي همه‌چيزداني خود را به ديگران بباوراند. ثانيا ديگران را به سكوت كشاند. به سكوت كشاندن ديگران با استفاده از مهارت سخنوري، حقيرانه‌ترين شيوه اثبات خود به ديگران است. روشنفكر محفلي اما به سكوت ديگران نياز دارد. زيرا سكوت‌شان را نشانه اثبات خود به آنان مي‌فهمد. او لحظه‌يي به اين فكر نمي‌كند كه سكوت ديگران چه بسا ناشي از گيج‌شدن‌شان در پي مواجه شدن با سخنوري بي‌وقفه توام با پريشان‌گويي و از اين شاخه به آن شاخه پريدن است.
اما پرسش مهم اين است كه او راجع به چه موضوعاتي سخنوري مي‌كند. اين موضوعات عمدتا در دو گروه خلاصه مي‌شوند: اول موضوعاتي هر چه كلي‌تر، جهاني‌تر، گسترده‌تر و پيچيده‌تر. يعني موضوعاتي كه هر حرفي راجع به آنها مي‌توان گفت و به علاوه به اتكاي آن مي‌توان لاف بزرگي زد. دوم موضوعاتي كه اثبات نظرات روشنفكر محفلي درباره آنها نياز به مدرك و دليل و سند و شاهد نداشته باشد يعني موضوعاتي كه بيشتر در موضع‌گيري كاربرد دارند.
 
موضع‌گيري
توانمندي در تداوم سخنوري به توانمندي در موضع‌گيري بستگي دارد. اما موضع‌گيري چيست و در چه حوزه‌هايي كاربرد دارد؟
موضع‌گيري يعني اعلام نظري درباره موضوعي بدون اينكه مسير تحقيق از تعبير و تفسير، استدلال، استنتاج و ارزشيابي تا رسيدن به داوري هدفمند طي شده باشد. موضع‌گيري، داوري دروغين يا متظاهرانه است. مي‌نمايد كه داوري است، اما در واقع، تهي است. روشنگر محفلي از طريق تاكيد هر چه قاطع‌تر بر موضع خود مي‌كوشد اين تهي بودن را لاپوشاني كند. حتي اگر به ظاهر استدلال‌هايي در آن باشد اما اينها يا قياس مع‌الفارق‌اند يا تعميم‌هاي نابجا يا الگوبرداري در پي جداسازي موضوع از زمينه اجتماعي، سياسي و فرهنگي آن. چه بسا كه موضع‌گيري فقط بازتاب حقيقت‌هاي شخصي و آگاهي‌هاي انتزاعي روشنفكر باشد. هدف از موضع‌گيري نيز نه روشنگري درباره موضوع مشترك بلكه اثبات خود به ديگران است. بنابراين اگر بپرسي: «دليلت چيست؟» مي‌شنوي: «يك كمي فكر كن، ‌خودت مي‌فهمي.» بگويي: «آخر اين شواهد كه با نتيجه‌گيري تو سازگار نيست؟» پاسخ اين است: «نبايد ظاهربين و سطحي باشي. بايد به عمق مسائل توجه كني.» مدعي شوي: «اين و آن متفكر نظري خلاف تو دارند» با اين تهاجم مواجه مي‌شوي: «اينها را مي‌‌گويي! نمي‌داني اينها ليبرال يا محافظه‌كار يا ماركسيست يا بنيادگرا يا ارتجاعي يا جيره‌خوار امپرياليسم و... هستند!» اين در حالي است كه او وقتي نمي‌تواند ديگران را متقاعد كند، بر نقل‌قول‌هايي از اين و آن متفكر تاكيد مي‌كند تا ديگران مرعوب شوند و ساكت بمانند. وقتي قصد، موضع‌‌گيري باشد، ديگر «نمي‌دانم» معنا ندارد.
اما موضع‌گيري درباره چه موضوعاتي ممكن است؟ در حوزه علوم دقيقه يعني شيمي و فيزيك و رياضي و اقتصاد و... كه با عدد و رقم و استدلال و اثبات و استنتاج سر و كار دارند، موضع‌گيري ممكن نيست. روشنفكر محفلي در اين حوزه‌ها اظهارنظر نمي‌كند. به عوض در حوزه علوم انساني، هنر، ادبيات، تاريخ، فلسفه و... مي‌توان تا بي‌نهايت موضع‌گيري كرد. اينها حوزه‌هايي‌اند كه در آنها سخنوري روشنفكر محفلي پاياني ندارد.
با موضع‌گيري مدام، روشنفكر محفلي مي‌كوشد ديگران را به پذيرش حق به جانب بودن خود سوق ‌دهد. در اين حال، ديگر اصلا كشف حقيقت مهم نيست. براي تثبيت حق به جانب بودن، فقط تاكيد قاطعانه و آمرانه او بر آگاهي‌هاي انتزاعي و حقيقت‌هاي شخصي‌اش لازم است. مي‌توان گفت روشنفكر محفلي، فردي است كه هميشه حق به جانب اوست.

مخالف‌خواني در پوشش نقد
شيوه اصلي و هميشگي و فراگير روشنفكر محفلي براي اثبات خود به ديگران در موضع مخالف آنان قرار گرفتن است. در اين حال براي او مخالفت و نقد با هدف مفاهمه و روشنگري انجام نمي‌شود. هدف او متقاعد كردن ديگران نسبت به اشتباه‌شان، سوق دادن آنان به پذيرش نظر خود يا اثبات حق به جانب بودنش است.
روشنفكر محفلي مي‌داند يك وجه مهم فعاليت روشنفكري، منتقد بودن است. اما او نمي‌داند نقد چيست. او نمي‌تواند درك كند نقد عمدتا معطوف به يك «وضعيت» و دريافت از آن است و نه صرفا معطوف به يك «فرد» يا «جمع». براي او نقد به معناي «مخالف‌خواني» است. او آسمان و زمين را به هم مي‌بافد تا مخالف‌خواني‌اش را لباس نقد بپوشاند. با او كه حرف بزني، بيش از اينكه بخواهد به حرفت گوش دهد، در پي يافتن خللي يا اشتباهي در نظرت است تا بلافاصله حرفت را قطع كند و شروع كند به مخالف‌خواني. در مخالف‌خواني نيز اگر ديگري همراه و هم‌محفلي باشد، تمسخر، دست انداختن، طعنه زدن و... را با مخالف‌خواني‌اش درمي‌آميزد. اگر هم او به مخالف‌خواني‌اش تن ندهد، تا پرخاشگري، ناسزاگويي و تحقير پيش مي‌رود. اگر هم ديگري، همراه و هم‌محفلي او نباشد، دست يازيدن به هرگونه توهين و تهمت و برچسب‌زني را براي خود مجاز مي‌داند.
اما چه بسا روشنفكر محفلي گفته‌يي از ديگري را بشنود يا بخواند كه در عين حال كه با آن مخالف است اما خود را ناتوان از مخالف‌خواني با آن مي‌يابد. در اين حالت او ناتواني خود را با كوچك شمردن و كم‌اهميت جلوه دادن گفته ديگري لاپوشاني كرده تا به شنوندگان خود چنين القا كند كه چنان گفته‌يي اصلا ارزش «نقد كردن» ندارد. القاي همين ادعا به ديگران براي خود او به معناي موفقيت در مخالف‌خواني است. در عين حال او مي‌داند كه روشنفكر بودن با انتقاد كردن از وضعيت اجتماعي و سياسي نيز بايد همراه باشد. پس مدام مي‌كوشد خود را در مقام منتقد قرار دهد. اما در همه به اصطلاح انتقادهاي او از داوري هدفمندي درباره اين وضعيت كه راهي به دهي بنمايد، نشاني نيست.

تاييد كردن با هدف تاييد گرفتن
پشت سكه مخالف‌خواني روشنفكر محفلي، تاييد گفته‌ها و نوشته‌هاي ديگران، آن هم با هدف اثبات خود به آنان است. اما تاييد ديگري چگونه در جهت اثبات خود به او كار‌كرد دارد؟
روشنفكر محفلي دو شيوه تاييد كردن را براي رسيدن به اين هدف پيش مي‌گيرد؛ اول، تاييد نظر ديگري است با اين قرار گفته نشده كه او هم نظر روشنفكر محفلي را تاييد كند. در اين حال روشنفكران محفلي متقابلا با تاييد نظر يكديگر، به هم كمك مي‌كنند تا در اثبات خود به ديگران موفق باشند.
در «سورگپ» روشنفكران محفلي همه، حتي با سكوت هم كه شده، يكديگر را تاييد مي‌كنند. ديگري نظري دارد كه او موافق آن نيست، اما از آن انتقاد نمي‌كند. اگر او هم نظري گفت كه ديگري با آن مخالف بود، مخالفتش را ابراز نكند چون بنا بر توافقي ناگفته بايد در خوشي و شادماني، «سورگپ» تا پايان ادامه يابد و همه «دوستانه» از هم جدا شوند. اين به اصطلاح «نان به يكديگر قرض دادن» از شيوه‌هاي بسيار مشمئزكننده اثبات خود به ديگران از سوي چنين روشنفكراني است. دوم، تاييد نظر ديگري به صورتي كه ديگري احساس كند تاييد روشنفكر محفلي ناشي از لطف و بزرگ‌منشي‌اش است. او نظر ديگري را مي‌پذيرد و حتي تحسين مي‌كند. ولي تاييد و تحسين خود را با يك «اما» با طنين انتقادي همراه مي‌كند. اين «اما» بايد ديگري را به اين فكر بيندازد كه هرچند نظرش پذيرفتني است ولي اشكالاتي هم دارد. ممكن است روشنفكر محفلي «اما»ي خود را با پيشنهادهايي همراه بكند يا نكند. ولي اين مهم نيست. مهم اين است كه او با چنين شيوه‌يي به ديگري چنين القا كند كه درستي نظرش وابسته به تاييد اوست. او با اين روش به ديگران فرصت مي‌دهد به احساس رضايت از خويش برسند، اما با چنان شيوه ناصادقانه‌يي اين كار را مي‌كند كه نتيجه‌اش اثبات خود به ديگري باشد.

علل تمايل به اثبات خود به ديگران
روشنفكر محفلي در فعاليتش، اثبات خود به ديگران را به طور يكجانبه‌يي پيش مي‌برد و هيچ لزومي به اثبات خود به خويشتن احساس نمي‌كند. اين كردار علل آسيب‌شناسانه‌يي دارد كه از آن جمله‌اند:
- نياز شديد به تاييد شدن، ‌تمايل مهارناپذير به شناخته و مشهور شدن.
- خودشيفتگي و خودمركزبيني.
- آمريت‌طلبي در ارتباط با ديگران براي لاپوشاني بي‌اعتمادي به خويشتن.
- ناتواني در ارزشيابي واقعي از نظرات و فعاليت خود.
- گريز از پاسخگويي با به سكوت كشاندن و مرعوب كردن ديگران.
- ترسيدن از مواجه شدن با خويشتن، تاييد ديگران او را از چنين مواجهه‌يي بي‌نياز مي‌كند.
-ترسيدن از مواجه شدن با پرسش ‌ديگران درباره نظرات خود. البته گاه ديده مي‌شود او نظر ديگران را درباره گفته‌ها و نوشته‌هاي خود جويا مي‌شود. اما اين صرفا براي تاييد گرفتن است. او در برابر نظر انتقادي ديگري يا سكوت مي‌كند يا مي‌گويد كه او گفته‌ها و نوشته‌هايش را درست درك نكرده است.
- ترسيدن از به حساب آورده نشدن و در حاشيه ماندن.

واكنش به شكست در اثبات خود به ديگران
روشنفكر محفلي كه در تلاش بي‌وقفه اثبات خود به ديگران است، براي اين كار واكنش‌هاي مخصوص به خود را دارد كه برخي از آنها عبارتند از:
-او به واسطه خودكم‌بيني‌اش، پيش‌تر به اثبات اين و آن به خود تن داده است. پشت سكه اثبات خود به ديگران، پذيرش منفعلانه اثبات ديگران به خويشتن است.
- واكنش اصلي روشنفكر محفلي به شكست در اثبات خود به ديگران جست‌وجوي عوامل شكست در بيرون از خودش، يعني در ديگران است. اين هم قطعي است كه او همواره چنين عواملي را در بيرون خود مي‌يابد.
كافي است بپذيرد ديگران، ناآگاه يا مغرض بوده‌اند يا با پيشداوري به حرف‌هاي او گوش داده‌اند (يا نوشته‌اش را خوانده‌اند) و به همين دليل نظر او را نفهميده‌اند.
- گاه روشنفكر محفلي مي‌پذيرد كه در ابراز عقيده يا انجام رفتاري اشتباه كرده است. اما بي‌درنگ ديگري را در واكنشي كه به گفتار يا رفتارش نشان داده، عامل اشتباه خود معرفي مي‌كند. هرگونه پذيرش واقعي اشتباه، به معناي شكست در اثبات خود به ديگران است. پذيرش واقعي اشتباه، روشنفكر را به درگير شدن با خودش سوق مي‌دهد. اما او در مواجهه با خودش همچون جن از بسم‌الله مي‌گريزد.
- گاه نيز مي‌پذيرد كه نتوانسته است خود را به ديگران اثبات كند. اما اين را علنا اعلام نمي‌كند. فقط به خود تسلي مي‌دهد كه فرصت كافي براي اعلام عقايدش به او داده نشد. پس در ذهن خود شروع مي‌كند به اثبات خود به آن ديگري كه به او فرصت نداده بود. كمي كه انصاف داشته باشد فكر مي‌كند نتوانستم نظرم را واضح‌توضيح دهم.
نتايج تلاش يكجانبه اثبات خود به ديگران: نتيجه اصلي تلاش بي‌وقفه روشنفكر محفلي در اثبات خود به ديگران، تخريب فعاليت روشنفكري و تخريب شخصيت او است. اين تخريب جلوه‌هاي متفاوتي مي‌‌يابد:
- انعطاف‌ناپذيري فكري، جزم‌گرايي و سرسختي نشان دادن در دفاع از نظرات خود. او به اينجا مي‌رسد زيرا در تلاش براي اثبات خود به خويشتن در موضع منتقد خود قرار نمي‌گيرد.
- نارواداري نسبت به عقايد و نظرات متفاوت و متمايز. او همواره تعبير و تفسير دلخواهانه‌يي از عقيده و نظر متفاوت ارائه مي‌دهد و اين تعبير و تفسير را به گونه‌يي تحليل مي‌كند كه بتواند درستي نظر خود را نتيجه بگيرد. چنين كرداري او را به خودكامه تبديل مي‌كند.
- گرايش به خودتجويزگري تك‌گويانه در جهت تلقين‌پذير كردن ديگران و از اين طريق تسلط ‌‌فكري يافتن بر آنان. تخريب خودانگيختگي فكري در ديگران. نتيجه چنين كرداري، مخرب‌ترين كنش روشنفكر محفلي است كه به «نوچه‌پروري» مي‌انجامد. او همواره افرادي را در كنار خود حفظ مي‌كند كه مجذوب سخنوري او باشند، ‌دانسته و ندانسته حق را به او بدهند و از او پيروي كنند.
- رياكاري و ناصداقتي فكري. روشنفكر محفلي درباره هر موضوع فقط آن چيزهايي را مي‌گويد كه براي متقاعد كردن ديگري و بنابراين اثبات خود به او لازم مي‌شمرد. او به واقعيت، آنجا كه در تضاد با نظر او باشد، كاري ندارد. اين يكي از جلوه‌هاي ناصداقتي و رياكاري فكري اوست.
او حتي در مطالعه به آثاري توجه نشان مي‌دهد كه بداند در اثبات خود به ديگران به او كمك مي‌كنند.
- اعتياد به اثبات حق به جانب بودن. اين اعتياد نتيجه‌يي جز تداوم ناداني او و درغلتيدنش به حماقت ندارد.

اثبات روشنفكري خود به خويشتن
اثبات خود به خويشتن در فعاليت روشنفكرانه خصلت برجسته روشنفكر آكادميك- سياسي است. هرچند او هم گاه ناگزير مي‌شود خود را به ديگران ثابت كند، اما اين كار را بر زمينه تلاش براي اثبات خود به خويشتن پيش مي‌برد. از اين رو، اثبات خود به ديگران از سوي او را بايد با «توضيح دادن» خود به ديگران فهميد. او با توضيح خود به ديگران امكان ارزشيابي نظرش را، هم در اختيار آنان مي‌گذارد و هم در اختيار خود. با اين توضيح، او فرصت بازانديشيدن به عقيده‌اش را مي‌يابد. نتيجه، رويكرد خودتصحيح‌گرانه در حوزه آرا و عقايدش است و رسيدن به داوري صحيح. اما پرسش اصلي اين است كه روشنفكر آكادميك- سياسي چگونه مي‌تواند، به طور عمده و پيگير، در تلاش اثبات خود به خويشتن باشد؟
در مقدمه به اين موضوع پرداختم كه ويژگي اصلي روشنفكر آكادميك- سياسي، برخورداري از دانايي است. اما دانايي در هر موضوعي، همواره، هم‌مرز با ناداني در همان موضوع است. چنين روشنفكري در بررسي هر موضوعي مي‌كوشد خود را در مرز ناداني‌اش از آن قرار دهد. در مرز ناداني خود قرار دادن در كنكاش موضوعات، مهم‌ترين شيوه ماندن در موضع اثبات خود به خويشتن است. روشنفكر محفلي از پشت عينك آگاهي‌هاي انتزاعي و حقيقت‌هاي شخصي‌اش به واقعيت مي‌نگرد. بنابراين، واقعيت را به گونه‌يي درك مي‌كند كه از آن اثبات نظر خود را نتيجه بگيرد. برعكس، روشنفكر آكادميك- سياسي تا در سنجش واقعيت هر چه بيشتر به مرز ناداني‌اش نزديك شود دانايي خود را به حالت تعليق درمي‌آورد. تعليق دانايي به معناي نفي آن نيست؛ به معناي فاصله گرفتن از آن است براي در مرز ناداني خود قرار گرفتن. چنين است كه او با انكشاف بيشتر موضوع، حوزه دانايي خود را مي‌گسترد و خود را به خويشتن اثبات مي‌كند.
براي روشنفكر آكادميك- سياسي مهم‌ترين عنصر فعاليت روشنفكري نقد است. اما ادراك او از نقد، به تمامي، متمايز از ادراك روشنفكر محفلي است. براي او دانايي و نقد از يكديگر تفكيك‌ناپذيرند؛ دانايي فقط بر زمينه نقد است كه تحقق مي‌يابد و نقد، شيوه تحقق دانايي است. با چنين دريافتي او جدي‌ترين منتقد هميشگي خويش است و پيوسته ديگران را به نقد نظراتش ترغيب مي‌كند. وقتي نيز كه آراي ديگران را نقد مي‌كند، نقد را هم‌زمان مي‌كند با پيشنهادهايي براي رفع كردن و ترفيع دادن: رفع جنبه‌هاي نادرست و ترفيع جنبه‌هاي درست آراي ديگري. شيوه پيش‌برد چنين نقدي نيز گفت‌وگو است. نقد او از آراي ديگران هيچ نسبتي با خودتجويزگري تك‌گويانه ندارد. او كه دشواري رسيدن به دانايي را مي‌شناسد صادقانه و شادمانه به ترفيع آراي درست ديگري مي‌پردازد. شادي او به اين دليل نيز هست كه دانايي ديگري راهگشاي مقابله او با ناداني خودش است. اگر نقد او از آراي ديگران جلوه‌يي از رقابت فكري داشته باشد، او اين رقابت را به اتكاي اعتماد به نفس واقعي بر زمينه اثبات خود به خويشتن، و نه اثبات خود به آنان، پيش مي‌برد. به همين دليل او در نقد، هرگز به توهين و تحقير و ناسزاگويي و برچسب زدن نمي‌گرايد، زيرا اين گرايش‌ها توضيح و ارزشيابي در نقد را ناممكن مي‌كند و بنابراين او را در خود-‌تصحيح‌گري‌اش به بن‌بست مي‌راند. او با تداوم دادن به اثبات خود به خويشتن از اين بن‌بست مي‌‌رهد. در اثبات خود به خويشتن بن‌بستي وجود ندارد. زيرا در هر گام پيشروي، روشنفكر آكادميك- سياسي، با گسترش دانايي‌اش، خود را در سطحي بالاتر به خويشتن اثبات مي‌كند.

Hassan. ghazimoradi@yahoo. com
 
اعتماد

 

چاپ

×

با ادامۀ گردش در این تارنما، شما بهره گرفتن از کوکی‌ها و یا فناوری‌های مشابه را می‌پذیرید.  بکارگرفتن کوکی‌ها برای ارزیابی شمار کاربران، ارائۀ کاربردها و آگاهی‌های تازه به آنان و نیز تبلیغات تجاری اهمیت دارد.