Blog

 
Grünfink
عکس: البرزنیوز
نو + روز = نوروز
شهلا بهاردوست
آیا به راستی روزهایمان نو می شوند؟ یا فقط به امیدی دلخوش می کنیم و روز و روزهایی دیگر را سپری می کنیم؟ 
سالی که گذشت برابر بود با نیمی از عمرم که در ایران گذشت و نیمی که در خارج از مرزهای میهن گذشت در روز موعود هر دو دست بهم دادند و گفتند هی ی ی ما در روزی از این سال با هم برابریم!! 
نگاه که می کنم می بینم از اولین بهار که در خارج از کشور بوده ام هر سال به ذوق اینکه بهار دیگر را با عزیزانم در میهنم جشن می گیرم بهاری را پشت سر گذاشته ام و با هزار و یک امید روزها و سالها را گذرانده ام اما امروز به این نتیجه رسیده ام که نه من بلکه ملتی مدام به خود امید می دهد تا بوقتی، که می رسد، شیشه های عمر یکی پس از دیگری بشکنند.
در این سالها بسیاری از عزیزانمان را چه در میهن و چه در کنارمان از دست داده ایم. بسیاری را از خود دور کرده ایم شاید رنجانده ایم بسیاری را به درستی شاید حتی از خاطراتمان محو کرده ایم و باز بهارانی را پشت سر گذاشته ایم.
امروز دلم نمی خواهد بگویم برای من این ایام معنای خود را از دست داده اند زیرا تکرار مکررات است زیرا حتی جشن نوروزمان مورد سوء استفاده های گوناگون قرار گرفته است و از آن بعنوان ابزاری برای پیشبرد مقاصدشان استفاده می کنند. یکی می گوید نوروز جشن من و مسلک من نیست دیگرانی می گویند نوروز را حذف کنید زیرا امید ملت لرزه به تنشان می اندازد و دیگری نوروز را نردبانی می کند و از آن بالا می رود تا به مقاصد خود که همانا چاپیدن ملت و بازی با امیدها و آرزوهای آنان است برسد. خلاصه ی کلام نوروز ابزاری شده است در دست همه جز مردم کوچه و بازار. 
اینروزها بر خلاف همه ی سالها که پیشاپیش به استقبال نوروز می رفتم با دلسردی تمام تبریکهای نوروزی رسیده را می خواندم هر کسی به ذوق و سلیقه ی خود و به شکلی که در توان قلم و کلامش بوده آمدن نوروز را نوید داده و آرزو های شیرینی برای همگان کرده است. متاسفانه به هیچکدام نمی توانستم جواب جداگانه ای بدهم فقط می خواندم و فکر می کردم!
پشت پنجره به برف سنگینی که این روزها دست از سر شهر من بر نمی دارد و خود قوزی بر قوز گشته است نگاه می کردم گویی طبیعت هم با من امسال همراه است تا روز نو و بهاری دیگر را حتی در پشت پنجره نبینم.! همینطور که در افکارم می چرخیدم روی بالکن خانه ام میان برف نشسته بر آن چشمم متوجه لکه ای تیره شد که مانند حلقه ای بیضی شکل بود که رویش را برف پوشانده و دورش تیره بود فکر کردم که شاید برگ یا تکه چوبی باشد شاید هم بچه همسایه چیزی به بالکن انداخته و من ندیده ام به هر حال به بالکن رفتم تا ببینم چیست؟ آرام برف را کنار زدم و اشک در چشمم حلقه زد، پرنده ای کوچک با پرهای رنگین که خیس و یخ زده بود با چشمانی که مثل دو نقطه سیاه به من خیره بود آرام برش داشتم و به اتاق آوردم فکر کردم شاید هنوز بتوان کاری کرد لای حوله ای پیچیدمش و شروع به مالیدن بالها و تنش کردم روی کیسه ی برقی که گرمای مطبوعی داشت خواباندمش و حین نوازشش منتظر ماندم تا علامتی به من دهد تا بگوید ادامه بده ولی متاسفانه یخ ها آب شدند اما تن بیجان او هیچ رمقی برای حرکت نداشت. جعبه ی کوچکی آوردم و در آن قدری شاخ و برگ سبز گذاشتم، گلدان یاس که با شکوفه هایش در اتاق حضور داشت مرا همراهی کرد مشتی شکوفه چیدم و میان جعبه ریختم و بعد پرنده ی کوچک را میانشان قرار دادم در جعبه را گذاشتم و رویش نوشتم بهار در راه بود اما .....
دلهایتان پر امید 
لبهایتان خندان
دستهایتان بی نیاز.

 
 
 

چاپ ایمیل

تماس با البرزنیوز

payam

لطفن برای فرستادن پیام، پیشنهاد و نظر خود برای البرز نیوز از این بخش استفاده نمایید.
×

با ادامۀ گردش در این تارنما، شما بهره گرفتن از کوکی‌ها و یا فناوری‌های مشابه را می‌پذیرید.  بکارگرفتن کوکی‌ها برای ارزیابی شمار کاربران، ارائۀ کاربردها و آگاهی‌های تازه به آنان و نیز تبلیغات تجاری اهمیت دارد.